چقدر دلم می خواد وقتی ناراحتم با همسر دردل کنم .ولی اون زیاد توجهی نمی کنه .بیشتر اوقات خسته ست واگر وقتی هم باشه یا پای کامپیوتره یا تلویزیون ویا خوابه .اگر هم باهم حرف بزنیم همش در مورد مسائل اقتصادیه وکار اون چیزاییه که من دوست ندارم .خیلی از هم فاصله داریم .انگارنقاط مشترک زیادی با هم نداریم .
هی وای من
وای چه استرسی می گیرم وقتی بفرمایید شام نگاه می کنم .همش می گم الان که گیس وگیس کشی کنن نیلوفر وآرزو سمیه .اون هفته که چهارتا اقا بدن میکاذیل اینا رو می گم چقدر بامزه بودن وخندیدم .ولی اینا اوفف.
پس فردا جشنواره خرما داریم !می خوام منم شرکت کنم وچه گیس وگیس کشی بشه ما ٣٣ تا دبیر خانم ببینم با هم کنار می یایم ؟مدیرمون هم شرکت کننده ست وهم داور .
هفته بعد هم جشنواره غذا داریم که داورها از اداره می یان .می خوام قیمه نثار ؟درست کنم از وبلاگ مامان تینا وسینا دستورش رو برداشتم وژله رز سیب .
نوماک
از مدرسه اومده بودم کنار بخاری خوابم برد که یهو دیدم نفسم بند اومده ودارم خفه میشم .به سختی چشممو باز کردم دیدم امیر علی با دستهای کوچیکش بینی منو گرفته ومحکم فشار می ده وبا خوشحالی وبه زبون خودش می گه نوماک نوماک (دماغ )دستشو دوباره گذاشتم روبینی خودشو گفتم بینی نه دماغ !گفتش می نی ؟!واشاره کرده به می می هاش واومد طرف من .منم با عجله گفتم باشه باشه همون نوماک نخواستیم ادبیش رو بگی .
وقتی خواستم با دستمال کاغذی که از کیفم در اوردم تخته وایت برد رو پاک کنم چند تا از دانش اموزا جیغ زدن نه خانم حیفن عطرین با اینا پاک نکنید .
گفتم عطری نیستن اینها فقط رنگی ین .گفتن اره خانم ولی چون تو کیف شما بودن بوی خیلی خوبی می دن بوی خود شما !
ذوق مرگ شدم ؟خفه کردم خودمو از خوشحالی .
اسپری ٢١٢ زده بودم 
امروز اول اسفنده .مامان وبابام باز دعوا کردن .من از دعوا بیزارم .
می گم این بچه ها ÷یش خودشون چه فکری می کنن ؟اینا رو تو دفتر خاطراتش نوشته دخترم .یعنی من حق دعوا ندارم ؟حق ندارم از چیزایی که ناراحتم کرده حرف بزنم ؟
دیروز خیلی حالم بد بود سرما خورده بودم وپسرک هم پیشم بود .خوابم می اومد وخسته بودم تموم تنم درد می کرد .هی خودم رو دلداری می دادم که الان همسر می یادو یه دوا درمونی چیزی ویا حدااقل بچه رو می گیره که من بخوابم .وقتی اومد بعد از گذشت 5 ساعت گفتش دوباره باید بره وگفت برات همین حالا قرص می یارم .ساعت 5 عصر بود .من تو خواب وبیداری وتب هذیون گفتم باشه .اما نیومد 3 ساعت گذشت .به دخترم گفتم زنگ بزن به بابا بگو بیاد .وقتی زنگ زد بابا ش گفت بگو من بیرون شهرم واصلا ازش خبری نشد .منم عصبانی شدمو ...
نظرات ()
