﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>الدوز</title>
    <description>تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته هایت است. نه توسط کسی و نه حتی توسط خودت.</description>
    <link>http://oldoz.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>الدوز</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 10 Oct 2011 21:26:55 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;خدیجه عزیز تولد کوروش رو بهت تبریک می گم .من تو بلاگفا نظر نمی تونم بزارم اون کد امنیتی بالا نمی یاد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوروش کوچولو تولدت مبارک عزیزم &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/8111792/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-8111792</guid>
      <pubDate>Mon, 10 Oct 2011 21:26:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;خانم همسایه واقای همسایه داشتن با هم دعوا می کردن .من دیدم خانم همسایه خیلی ناراحته وجیغ وداد می کنه رفتم ارومش کنم .دستشو گرفتم گفتم ناراحت نباشین خانم ... اقای ... اشغالهایی که در خونه شما ریخته جمع می کنه .مرد همسایه گفت به من :تو بیخود کردی من جمع نمی کنم .منم بش گفتم خودت بیخود کردی مرد حسابی این چه طرز حرف زدنه ؟گفت :می زنمت ها .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منم گفتم بیخود می کنی .اینا رو جمع می کنی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتش جمع نمی کنم غلط کردی خودتو وبابات.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجوری بود که من دودمانم فحش خوردن از یه مرد احمق بیشعور .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرفی نزدم دیگه بهش .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم تو خونه سه روز تموم گریه کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا اون مرد که همکار من هم هست با افتخار داستانش رو برا همه تعریف می کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاشکی زنگ زده بودم 110&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/8087319/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-8087319</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Oct 2011 22:40:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رقص چاقو در کلاس</title>
      <description>&lt;p&gt;توی مغازه ایستاده بودم وداشتم یه بلوز رو ورانداز می کردم تا بخرم .صدای جیغی وبعد یه دختر خانم که خودشو انداخت توی بغلم وتا به خوذم بیام دوتا بوس م کرد وگفت خیلی خوشحالم می بینمتون .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایران بود دانش اموز دوم تجربی نظام ترمی واحدی که با من تاریخ معاصر داشتن .همون کتا ب قطور وسخت .دختر زرنگی بود خندیدم سلام واحوال پرسی کردیم .ایران منو به دوستهای همراهش در حالیکه تموم مشتری ها به ما زل زده بودن اینجور معرفی کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم ... دبیر تاریخ عزیزم که با رقص به ما درس می داد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمام گرد شد خجالت هم کشیدم به ایران گفتم با رقص ؟کی ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه حرف تو حرف اومد وایران نگفت که من کی تو کلاس براشون رقصیدم.رقص چیز بدی نیست ولی من یه جوریم شد که گفت با رقص درس می دادین .اخه چه جوری ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته یه بار روز معلم برام جشن گرفته بودن وچاقو رو دادن دستمو گفتن شما باید کیک رو ببری .منم چاقو رو گرفتم بالای سرمو یه تاب کوچولو دادم دستمو گفتم همه رو تیکه کنم ؟بچه ها قایمکی فیلم هم گرفتن .وقتی فیلم رو دفتر ازشون گرفتو فیلمو دیده بودن مربی پرورشیمون فردا به من گفت :الدوز خوب قر دادی رقص چاقو می ری تو کلاس ؟به شوخی گفت ولی این موند بین بچه ها . شاید اشاره ایران به همین موضوع بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منکه هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد چه جور رقصیدم که خودم یادم نمی یاد .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/195</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/8037456/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-8037456</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Sep 2011 20:46:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کشتن گربه در حجله .</title>
      <description>&lt;p&gt;طبق عادت هرساله اول مهر اولین جلسه باید گربه رو در حجله می کشتم وبرای بچه ها خط ونشون می کشیدم ولی سرما خوردمو صدام گرفت ونتونستم صحبت عادی هم کنم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/8024027/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-8024027</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Sep 2011 19:31:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;رفته بودند پاسارگاد قبر کوروش کبیر بنیانگذار دولت هخامنشی کاینقدر علاقه به ایران باستان بخصوص کوروش داشتند که تا اومدند خونه گفت رفته زیارت قبر کوروش واینقدر جو گیر شده بود که دستشو گذاشته رو خاک وگفته الفاتحه مع الصلوات وجماعت همه از خنده روده بر شدند .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/192</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/8006549/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-8006549</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Sep 2011 22:52:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دربی پایتخت</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز بازی استقلال وپرسپولیس رو نگاه نکردم .اعصاب ندارم .رفتم تو اتاق خواب دراز کشیدم وبه صدای بازی گوش دادم .صدای تماشاگر ها که بلند&amp;nbsp; شد&amp;nbsp; پرسیدم چی شد ؟پرسپولیس گل زد ؟گفت :نه ر...د!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استقلال گل اول رو زده بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوبار دیگه هم که پرسیدم چی شد ؟گل زد ؟پاسخ همون بود :نه ر...د.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شانس نداریم که .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استقلالی محترم زیاد کری نخون .یادت رفت همین هفته پیش تراختور چه جوری تو آزادی سوسکتون کرد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علی کریمی به صدتا ارش برهانی وفرهاد مجیدی می ارزه .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/191</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/7961649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-7961649</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Sep 2011 09:22:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;خواب دیدم از خونه دوستی دراومدم با دوتا بچم .بعد یه آب تمیز مثله دریاچه بود که توش نیلوفر وگلهای زرد خوشگل بود .منم شروع کردم به عکس گرفتن از اونا با موبایلم .بعد دخترم رفت توی اب .اولش اب تمیز واروم بود ولی یهو دیدم دخترم داره بی خیال شنا می کنه در حالیکه اب کثیف شده بود وجریانش هم تند شده بود .ومن هرچی جیغ می زدمو صداش می کردم اون بازیگوشی می کرد نمی شنید .اینقدر جیغ زدم که نفسم قطع شده بود .بی حال شده بودم .دخترم وپسرم توی اون اب داشتن غرق می شدن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترم رفت به سمت یه گرداب وحشتناک .که مادرم توی اب رفت ونجاتشون داد .مادرم جوون بود .درست مثله اون موقعی که منو خواهرمو داشت ودرس هم می خوند .فک کنم سال چهارم طبیعی بود .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/190</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/7946475/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-7946475</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Sep 2011 19:32:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;خوابم می یاد .دوروزه نخوابیدم .چشام درد می کنه از بی خوابی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/189</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/7928772/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-7928772</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Sep 2011 10:58:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;داغ کرده بودم اعصابم خرد شده بود زورم به هیچکی نمی رسید دستمو به طرف سقف گرفتم وداد زدم هووووووووووووووووو بسه دیگه من دیگه بسمه .تو کوتاه بیا تو مارو ول کن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خدا بودم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب خواب وحشتناکی دیدم .چند تا زن با چادر سیاه داشتن عزاداری می کردن وحسین حسین می کردن. من خواستم برم طرفشون ولی یهو گفتم الان که محرم نیست اینا اینطور می کنن .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/188</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/7923371/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-7923371</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Sep 2011 12:57:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;تولدم رو اینجور جشن گرفتن که من از خواب بیدارشدم ولباس پوشیدمو نشستم صبونه بخورم که دخترم اومد ودوتا دستاشو دور کمرم گرفتو ومنو از زمین بلند کرد .جیغ زدم منو فشار نده .گفتش تولدته مامان .تولدت مبارک .منم در حالیکه خودمو به علی چپ زده بودم گفتم جدی نمی دونستم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرم هم نذاشت من شمعا رو فوت کنم .همش خودش فوت می کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/0qwz1y8t3nymjhsy2e9r.jpg" alt="" width="361" height="269" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;گل وکادو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی کلا یه حرکت سورپرایز کننده وجود نداشت .همه چیز مثله پارسال بود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://oldoz.persianblog.ir/post/187</link>
      <author>الدوز</author>
      <comments>http://oldoz.persianblog.ir/comments/319628/7906651/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-319628.post-7906651</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Sep 2011 19:39:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
